
این آموزشگاه رو همین خواهر برادر اداره میکنن و استاد کلاسای روش تدریس هم خودشون هستن. دختره حدود 24 سال و پسره هم 28 سال.
امروز واقعا با دیدن این خواهر برادر عشق کردم که چقدر نازنینن.
همه چی بر پایه ی آرامش و مهربونی و عشق این خواهر برادر استوار شده و یه جو مهربونو تو آموزشگاه ایجاد کرده
پ.ن: زنده م ولی خسته م:دی. کلاس خیلی خوب بود و مفید ولی یه کم گیج شدم و فهمیدم این معلم شدنم چقدر سخته خداییش. همه چی تدریس شد از روانشناسی و متد های مختلف و تاریخ چه شون گرفته تا روش استفاده کردن از وسایل کمک آموزشی. اینطور که معلوم بود احتمال قبول شدنم هست ولی راهی بس دراز را طی کردن لازمه. این تازه تئوریه که امتحانش چهارشنبه ست. بعد از این، عملی، مصاحبه، تدریس کردن به صورت اموزشی و حتی شرکت تو کلاسای آموزشگاه به عنوان ناظر
پ.ن:با دیدن این دختر خانومه یاد خودم میافتادم. یه دختر تو تیپ خودم بود. ریزه میزه و لاغر و عینکی و آروم. با این تفاوت که اون دنیای تجربه بود و با مهارت کامل تدریس میکرد:دی

داداش نوشت:.....23 روز:(
بعدا نوشت: بابا ول کنید این داداش نوشتو. مخاطب آسمانی داره بدجور.در آینده هم مینویسم در موردش:دی
دیروز خسته کوفته از دانشگاه بعد از یه امتحان نفس گیر رفتم آموزشگاه زبان واسه ثبت نام بعدش که اومدم خونه مامان زنگ زد که خونه هیچی نداریم باید بری خرید. یه لیست بلند تهیه کردم و به بهار گفتم پاشو برو بخر اینارو
بهار هم لج باز گفت "نه من نمیتونم کار خودته من حوصله ی خرید ندارم و بلدم نیستم"
رفتم آشپزخونه دیدم ظرفای نهار مونده و آشپزخونه هم بهم ریخته ست. آشپزخونه رو مرتب کردم و نشستم رو کاناپه و گفتم من از صبح سرپام دارم تو دانشگاه جون میکنم اونوقت تو که از صبح خونه ای یه دونه خرید هم نمیتونی بری؟ (اعصابو حال میکنی؟) عیب نداره امشب نون پنیر میخوری میفهمی یعنی چی. پا شد گفت "من مرغ میپزم میخوریم." گفتم "شب؟ مرغ؟ نه جونه من. همین گشنه میمونی میفهمی یعنی چی"
یه نگاه به پیشی کردم که مظلومانه داره کارتون نگاه میکنه و یه نگاه هم به شکم تپلش انداختم که داشت ضعف میکرد:دی
یاد پست ماتی افتادم:دی. هر چی باشه خواهر بزرگترمو مامان اینا رو به من سپرده.احساس مسئولیتم گل کرد و فقط و فقط به خاطر پیشی که عاشقشم پا شدم رفتم خرید. تمام وسایلی که لازم داشتمو خریدم و حالا بماند که چقدر از قیمت وسایل تعجب کردم(ببین از کیه نرفتم خرید که فکر میکردم گوشت دیگه آخرش کیلویی 7 تومنه:)) )
وقتی برگشتم خونه جنازه ای بیش نبودم. به بهاره گفتم حالا که همه چی افتاده گردن من آشپزی هم با تو. رفتم یه دوش آب گرم گرفتم و شام و تلویزیون و کتاب
پ.ن: خیلی روز خسته کننده ای بود. و خواهر بزرگتر بودن چقدر سخته. تا حالا هیچ کاری تو خونه انجام نمیدادم ولی الان میفهمم که مامان چی میکشه.
پ.ن: آموزشگاه زبان هم رفتم و ثبت نام کردم. 20 ساعت کلاسه که این جمعه 10 ساعتشه(9 صبح تا 9 شب). واقعا موندم تو این برنامه ریزی و ساعت بندی کلاسش.
امروز که کلا کلاس روش تحقیق دارم فردا هم زبان. واقعا لذت میبرم که اینقدر خستگی میافته تو جونم:دی
پ.ن:تو این شلوغی و خستگی.بالاخره دل به دریا زدم و رفتم مرکز شهر و کتابایی که دنبالشون بودمو خریدم

استراحت و خواب بعد از یه روز شلوغ چقدر میچســــــبه :-x
و سه شنبه ها دیداری با حقیقت های دلنشین زندگی
کتاب در مورد استادی بود که مبتلا میشه به یک بیماری لاعلاج و سه شنبه ها روز دیدار با شاگردشه تا بتونه باهاش درس های زندگی رو مرور کنه
هر سه شنبه یه درس و تجربه ی زیبا از زندگی...عشق،بخشیدن،خانواده،احساس،پول،فرهنگ و....
موری یک استاد به تمام معنا بود. استادی که به معنای درست زندگی رسیده بود. استادی که با قلب مهربونش با زندگی آشتی کرده بود و تونسته بود اونو با تمام خوبی ها و بدی هاش حتی به اغوش بگیره تا هنگام مرگ تاسف تو دلش جا نداشته باشه.
حرف زدن با ادمای درست حسابی رو خیلی دوست دارم. آدمایی که همیشه حرفای خوب و مفید واسه گفتن دارن. دوست دارم پای حرفاشون بشینم و فقط گوش کنم. هیچ وقت از گوش کردن به حرفای چنین فردی خسته نمیشم چون حرفاشون در واقع گنجینه ای هست که هر زمان ممکنن نیست در دسترس باشه.
این آدم میتونه یه معلم باشه... یه دوست خوب باشه... به هر حال هر کسی که باشه وجودش واسم از هر چیزی تو دنیا میتونه با ارزش تر باشه

یه ماه گذشت و خبری نشد و منم دیگه با اون وضع فجیهی که امتحان داده بودم مطمئن شدم خبری نیس یعنی قبول نشدم دیگه
ولی امروز زنگ زدن گفتن "شما امتحانو با نمره ی 3.5(نمیدونم از چند بود) قبول شدین و مدارک و 18 تومن پول بیارین تا تو کلاسای روش تدریس (TTC) شرکت کنین. کلاسا هم از جمعه شروع میشه 10 جلسه ست. که بعد از کلاسا یه امتحان گرفته میشه که اگه قبول شید تدریسو شروع میکنید"
کلا در حالت هنگ تشریف داشتم که گفتم باشه فردا میام.
نمیدونم جریان چیه. یعنی قبول شدم؟ الان که فکر میکنم یادم میافته که writing و listening رو تقریبا خوب نوشته بودم ولی نه در حد عالی:دی
یه احتمال هم میدم. شاید اینا به تمام شرکت کنندگان زنگ زدن که بیان تو کلاسا شرکت کنن و یه پولی بگیرن و اموزش هم بدن بعدشم یه امتحان بگیرن تا انتخاب کنن کی خوبه:-؟
چی بگم آخه... یعنی میشه منم استخدام شم و معلم شم:))

همین که به آسایشگاه رسیدیم دیدیم دم بچه های برق دانشگاه ازاد تبریز گرم. کلی دختر پسر با کلی گل و شیرینی و البته ارگ از قبل هماهنگ کردن تا مراسم بگیرن تو آسایشگاه
ما هم قاطی اونا شدیم و رفتیم تو. از جلوی بخش آقایون که رد میشدیم همچین با حسرت نگاه میکردن که گل به دست داریم میریم سمت خانوما که دوستم گفت ایشالا روز پدر هم میایم پیش شما.
وارد بخش خانوما که شدیم همشون مرتب و منظم دور تا دور سالن نشسته بودن. از یه سمت شروع کردیم به دادن شاخه گلا و تبریک روز مادر. من زیاد اهل حرف زدن نیستم و همین که به چشمای مهربونشون نگاه میکردم و لبخند میزدم و شاخه گل رو میدادم و روز مادرو تبریک میگفتم کلی انرژی بینمون رد و بدل میشد.
نگاهشون پر از حرف نا گفته بود. نگاهی که منتظر یه محبت کوچولو بود نگاهی که دوس داشت تو آغوش مهربونی حتی گریه کنه. خیلی سخته مادر باشی اونوقت آخرای عمر یه گوشه مظلوم و ضعیف افتاده باشی.
مراسم بزن برقص شروع شد و پسرا اومدن تو میدون و کلی رقصیدن. یه خانومی بود ریزه میزه و سالم و سرحال که از همون اول اون وسط داشت میرقصید. دست پسرا درد نکنه سنگ تموم گذاشتن و دل کلی مادرو شاد کردن.
همه مشغول شادی بودیم که دیدیم دو تا مرد از بخش آقایون طوری که با شنیدن صدای آهنگ نتونستن جلوی خودشون رو بگیرن اومدن وسط و دست دو تا خانومو گرفتن و شروع کردن به رقصیدن. همه خودمونو کنار کشیدیم تا به رقص عاشقونه ی این دو تا پیر مرد پیر زن نگاه کنیم. واقعا عالی بود. تو عمرم صحنه به این قشنگی ندیده بودم.
دیگه داشتیم آماده میشدیم بریم که یهو همون خانوم ریزه میزه که همش داشت میرقصید دیدیم از اتاقش اومده بیرون و با یه لباس بلند سفید و تاج گل گلی به سرش داره میاد. همه از تعجب خشک شده بودیم و به افتخارش دوباره سیستم رو وصل کردن تا با لباس خوشگلش یه بارم برقصه.
قبل از رفتن یه سر هم به بخش آقایون زدیم. حیف که وقت کم بود وگرنه دوست داشتم بشینم و کلی باهاشون حرف بزنم. نگاه مهربونشون اشکو تو چشم هر کسی جمع میکرد. تو بخش آقایون همین که وارد شدم یه لحظه حواسم نبود دیدم یه آقایی داره هی دستشو تکون میده تا سلام کنه واقعا خجالت کشیدم که متوجهش نشده بودم برگشتم سمتش و سلام کردم. خیلی مرتب و تمیز بود برعکس بقیه. بلوز سفید تمیز و شلوار کبریتی و صورت اصلاح کرده و یه انگشتر تمام نگین دستش بود.
دوست داشتم برم پیش تک تکشون بشینم و از نگاه مهربونشون استفاده کنم ولی اجازه نمیدادن زیاد تو بخش بمونیم.
تجربه ی خوبی بود.خیلی سخته واقعا که آدم آخر عمر اینقدر ضعیف و بی کس بشه. خدا خودش کمک کنه

بعد از آسایشگاه هم رفتیم جاتون خالی بستنی خوردیم. و بعد با بابا هماهنگ کردم که از طرفش دارم میرم گل سفارش بدم که عصر خونه اومدنی بره بگیره و دست خالی نباشه البته کادوشو از قبل داده(دختر نمونه که میگن منما:دی)
خودمم کادو گلدون خریدم:دی
بعدا نوشت: بعد از اینکه پستو گذاشتم فکر کردم که با خودتون میگید ریا و اینا. ولی نه واسه ثبت خاطراتم نوشتم و اینکه من هر کاری که به دلم بشینه سعی میکنم انجام بده حالا ثواب داشته باشه و خوب باشه یا نه:)
دوستم میگه آخه ما الان آمادگی نداریم و جمله هم باید از قبل تهیه کنیم تا بتونیم اجراش کنیم آخه چی بگیم. مادر زیباست؟
پسره گفت آ باریک الله همین خوبه وایستین فیلم بگیرم
دوستم برگشته میگه شوخی کردم باااو. چی چی وایستین فیلم بگیریم.
منم که دیدم پسره دست بردار نیس. حالت اوا خواهر گرفتم گفتم اوا آقامون نمیزاره شوما ازم فیلم بگیرین. و سه سوت فرار کردم.
پسره هم بهم میگه والا این دوربین نارنجک که نیس فرار میکنی؟ در ضمن مادرتون ارزش نداره واسش یه جمله بگی؟
خواستم بزنم فکشو بیارم پایین گفتم نه مادمازل متین باش.
حالا جالب اینه استاد هم مونده اونور نگاه میکنه ببینه ستاره های هالیوود میخوان چه گلی بکارن.
play back: این سه تا پسر از برادران فرهنگی بودن و ماجراها باهاش داریم و واس همین ازشون اصن خوشم نمیاد( رفته بودیم نقد و بررسی فیلم طلا و مس که کلهم من و دوستم و سه تا پسر بودیم. همچنان که در بحر نقد بودم یکی از این برادرا اومد جلومون و عکس گرفت و منم گفتم واسه گزارشه حتما و چیزی نگفتم بعد دیدم نخیر این داره از هر زاویه از منو دوستم عکس میگیره که فرار کردیم حالا باید میگفتم برادر عکس گرفتی میخوای فیلمم بگیری آرشیوت کاملا شه :-؟)
و این طوری ساخت فیلمشون ناکام موند:دی

پ.ن: روز مادرو به تمام فرشته های زمینی تبریک میگم. کاری از دستم بر نمیاد که لایق تبریک روز مادر باشه. همینو میدونم که باید قدر این موجودات نازنینو دونست و هر کاری بکنیم بازم کمه
پسرای جوونی که غرق شدن تو جوونیشون انگار که آینده ای واسشون وجود نداره
پیر مرد و پیر زنایی خسته از تموم سختی های زندگی دو تایی دارن کیف میکنن
پیرمردای بازنشسته ای که نشستن رو نیمکت و دارن باقالی تمیز میکنن و بلند بلند میخندن
پسری تنها که حدودا 15 ساله ش میشه و غرقه تو سیگارش و با هر پک سعی میکنه متفاوت دودو از دماغش بیرون بده.
بچه هایی غرق در دنیای کودکی که با هر تابی که میخورن از ته دل میخندن
زنی تنها که روی حصیر نشسته و زانوشو بغل کرده و نگاهش پر از درده. دردی که حرفای دلشو منعکس میکرد
و من خسته. با اینکه خیلی سریع از کنار پارک رد شدم ولی خیلی زود غرق شدم تو دنیای تک تک آدما

مادی نوشت: به قول استاد علوم دامی امروز شخصیت دومم رو کرده. نمیدونم شخصیت دوم بهش بگم یا کودک درون ولی میدونم که یه چیزی از درونه.
بهم رو کرده میگه بیست سالته استفاده کن از جوونیت. راست میگه خیلی درگیرم با درس و کلاس و دانشگاه. هر روزم شده "خونه دانشگاه خونه نت درس خواب" بهم میگه همه چیزو ول کن و برو. برو جایی که خودت باشی و خودت و خودش. نمیدونم جوابشو چی بدم. حق میدم بهش. از همه چیز به خاطر دانشگاه گذشتم و تفریحم شده وبلاگ.
حالم خیلی خوبه خیلی. ولی نیاز دارم به مسافرت. اونم نه شمال که تکراری شده. یه مسافرت متفاوت که واسم جذاب باشه
یعنی الان راضیم بهم بگن بیا دیوان حافظو حفظ کن ولی این کتاب میکروبیولوژی رو حتی نگاه هم نکن![]()
بابا حق بدید مشکل از من نیست مشکل از این درسه. پس چرا من شیمی مواد غذایی رو عین بچه آدم میخونم حتی با وجود همه ی سختی هاش و غیر قابل درک بودناش.
اصلا موندم تو کار این آقای ویلیام فریزر که شاهکار کرده نور به قبرش نباره.![]()
همه ی اینا یعنی چی؟ خو الان استاد یه ماهه گفته 27 اردیبهشت امتحان میانترم میگیرم ولی من فقط 4 صفحه خوندم از 4 فصل. کتابو که باز میکنم خوابم میگیره
اصن یه وضعی ها.![]()
آسمون به زمین هم بیاد و من شاهکار کنم تو این یه هفته فقط بتونم یه فصلشو بخونم که در این هم شک هست![]()
به خدا درس مشکل داره. آخه چه معنی داره هر صفحه نزدیک 15 تا اسم عجق وجق سخت داشته باشه و هر کدومشون یه ناز و ادا دارن. آخه من هنوز تو شناخت آدما مشکل دارم چه برسه باکتری ها
هر چی میکشم از دست ایناس که روزگارمو سیاه کردن. تا الان هر چی میخوردم عین خیالمم نبود چیزی که میخورم چی داره حالا باید بشینم مثلا هر صد تا پروتئینی که تو سفیده تخم مرغ هستن رو با تمام ویژگی ها حفظ کنم که چی؟ که مهندس شم؟
ای بابااااا. تازه اول راهم. ترمای بعد باید اشک بریزم و درس بخونم. هر غذا 4 واحد. شما راحت میشینید شیر میخورید ولی من تو کابوس به سر میبرم که یعنی درس شیر پاس میشه؟ شما گوشت کبابی رگ میزنید و من نگران که درس گوشت رو چیجوری باید بخونم.![]()
حالا نکته ی ظریف اینه که شما هر چی میخورید نوش جان میشه ولی من تا یه لقمه میخوام بخورم تمام پروسه ی ساخت و باکتری ها جلو چشام رژه میرن و کوفتم میکنن![]()
قدر مهندسین صنایع غذایی رو بدونید. خودشون از غذا خوردن میافتن تا شوما نوش جان کنید. بعله![]()

همونطور که همتون تعریف کرده بودید فوق العاده بود
مناسب احوال این روزام بود. همونطور که یونس با کلی علامت سوال تو ذهنش مواجه شده بود پیرامون اینکه آیا خدا وجود داره یا نه؟ منم دقیقا با کلی علامت سوال که بعد از پی بردن به وجود خدا ایجاد میشه روبرو شدم
اینجور سوالا با اینکه ظاهرا خیلی ساده ساده ست ولی وقتی با تمام وجود بخوای فکر کنی در موردشون گاهی ممکنه به بن بست هم برسی چون جواب دادن بهشون خیلی سخته. سخت تر از همه مسائل ریاضی و فیزیک
بعضی وقتا اونقدر این سوالا درگیرت میکنن که حتی دوس داری تمام زندگیتو بدی ولی به جواب سوالا برسی و راضی بشی. وقتی به جوابشون برسی اونقدر زندگی شیرین میشه که تو زیبایی های هستی غرق میشی تا جاییکه واقعا دلت میخواد روی ماه خدا رو ببوسی چون هیچ چیز جز عشقش راضیت نمیکنه
به همه ی کسایی که این کتابو نخوندن پیشنهاد میکنم از دست ندن این کتابو

چون هیچ فک و فامیلی اینجا نداشتیم که بخوام دعوت کنم و موقعیت هم پیش نمیومد که برم شمال.از طرف دیگه نمیتونستم جشن بگیرمو دوستامو دعوت کنم چون خانواده هاشون اجازه نمیدادن.
ولی امسال دیگه دل به دریا زدم و گفتم واسه دور هم بودن و خوش گذروندن یه جشن کوچولو میگیرم و فقط کسایی رو دعوت میکنم که واسم مهمنو اطمینان دارم ازشون.
از دقیقه های اول بیست سالگی بگم که با تبریک دوستای مجازیم از طریق اسمس و پی ام و کامنت شروع شد و بعدش چت با دو تا از دوستای عزیزم( الی فسقلی و عروسک) که سنگ تموم گذاشتن واسم:*:*
صبح زود هم بیدار شدم که واس امتحان لعنتی بخونم که استاد دیوونه هم گفت امتحان نمیگیرم فقط میخواستم شما بخونید که خوندید. اونقدر حرص خوردم که میخواستم خفش کنم به جان خودم:دی
پنج شنبه هم بعد از اینکه از کلاس برگشتم خواهرم و مامانم شروع کردن به تدارکات واسه جشن جمعه و منم که میدونید عمرا دست به سیاه و سفید بزنم و فقط یه کم اتاقمو مرتب کردم بادکنک فوت کردم و شیشه ی میز پاک کردم. همین :دی آخه صاحب تولد که کار نمیکنه
جمعه هم از ساعت 3.5 جشن شروع شد و 10 نفر از دوستامو دعوت کرده بودم. جای همتون خالی. کلی بزن برقص و طبق معمول دلقک بازی. در حد لالیگا ترکوندیم دیگه. خوشم میاد هممون واس شلوغ بازی پایه بودیم و خونه رو سرمون خراب کردیم حتی:دی.
دم خودمم گرم که مردم از بس رقصیدم اونم از هر نوعش:دی
شانس آوردیم برادران محترم منکراتی تشریف نیاوردن وگرنه شب باید تو انفرادی میخوابیدیم:دی